تبليغاتX
سرور ناز
بارانی باید تا که رنگین کمانی بر آید...
گلای من این روزا که میگذره هر روزش یه مدله برای من چون احساساتم در حال تغییر هست و میلی که به خوراکیای مختلف پیدا میکنم هم خودش یه داستانیه :)

من دو روز پیش رفتم برای آزمایش دوباره دیابت این دفعه گفته بودن که از 12 شب قبل نباید چیزی بخورم منو میگی کف کردم آخه شبا چند بار گشنم میشه بیدار میشم میوه میخورم خلاصه اینطور فک کردم که یه شب هزار شب نمیشه از لیمو هم تقاضا کردم گشنش نشه که مامان رو بیدار کنه که دخل مامان اومدس نشون به این نشون که من در طول خوابم سه بار بیدار شدم نشستم دیوارا رو نیگاه کردم و بعد خوابیدم با کلی افسوس.

ساعت 8 صبح باید کلینیک میبودم خانم مسول دو بار خون گرفتش از من یه بار از سر یکی از انگشتام که میخواست ببینه قند ناشتام چنده یه بار هم از دستم یه شیشه کوچیک.قند ناشتام 93 بود و متوجه شدم که خدا رو شکر مسله مهمی نباید باشه طبق معمول گیر دادن اینا هست به صحت سلامتی مشترک مورد نظر :))

خانمه شربت رو داد من بخورم حدود بیست دقیقه زمان برد که هی میرفت و میومد بعد که اومد گفت نخوردی هنوز همشو منم گفتم نه نمیتونم منو برد پیش دکتر بله کاشف به عمل اومد که باید اینو زیر ده دقیقه بخورم دکتر گفت کلا امروز منتفیه باید بری یه روز دیگه بیای ما رو میگی هاج و واج یه کم هم قاط زدم بعد پرونده ما رو دادن دست یه پرستار دیگه که باهامون حرف بزنه برای روز جمعه وقت بعدی رو گرفتیم و پرونده رو که دیدیم فهمیدم اندازه قند من چهار شماره بیشتره از حد نرمالش واسه همین اینا چسبیدن به ما ول کن هم نیستن مسله مهم دیگه اینکه مامان بزرگ لیمو دیابت داره اینا میگن نکنه ارثی گرفته باشم.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:51  توسط ندا  | 

من هر روز با این لیمو ناز صحبت میکنم نه تنها من بابای گلش هم عاشقش شده و همش باهاش صحبت میکنیم و خدا رو بابت دادن این نعمت الهی شکر میکنیم.خنده نداره اره دیگه اسمش رو گذاشتیم لیمو 

هفته ای که گذشت من برای آزمایش دیابت بارداری رفتم یه شربت شیرین دادن من خوردم که باید یه ساعت میگذشت بعد آزمایش رو میگرفتن خلاصه هر طور بود یه ساعت گذشت و گفتن اگه مسله ای نداشته باشه آزمایشت تا ویزیت بعدی لازم نیست بیای برای جوابش در غیر اینصورت ما خودمون زنگ میزنیم 

عزیزانی که شماها باشید دیروز سالگرد عقد ما بودش و دو نفره و نصفی رفته بودیم یه کافه فرانسوی نهار رو اونجا خوردیم آخرای نهار موبایل زنگ زد که بله خانم فلانی شما آزمایشتون مشکوکه !!! (بالاست) باید بیاید دوباره آزمایش بدید تا مطمین بشیم منو میگی هاج و واج ای بابا کی حال داره 

به لیمو جان گفتم مادر بس تو قند و نبات و شکلاتی مادر شیرین شده جواب آزمایش مثبت شده حالا من چکار وکنم :)

این هفته ای که گذشت یه تغییراتی در مسیر تحصیل بابای لیمو ایجاد شد که به امید خدا هر چه پیش آید خوش آید ما راضی هستیم به رضای خدای بزرگ 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:47  توسط ندا  | 

داشتم میگفتم با اینکه احمد تمام سعیشو میکرد که به من رسیدگی کنه اما خیلی شرایط سختی بود هر روز تو آشپزخونه بود من بهش از راه دور دستور آشپزی میدادم که چطوری غذا رو درست کنه بعدش که غذا رو میاورد من حتی نمیتونستم دو قاشق بخورم بلکه از ضعفم جلوگیری کنه همش دل آشوبا داشتم اعصاب مصاب هم که نگو کلا نداشتم هر جا میرفتم یه پلاستیک به من آویزون بود برای شکوفه زدن احتمالی :)) از بیشتر بوها بدم میاومد ما نزدیک خونمون چند تا فست فودی و چند تا رستورانه که ما هر وقت با ماشین رد میشدیم از جلوشون من بینی ام رو میگرفتم.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 19:44  توسط ندا  | 

سلامون علیکوم 

بعد اینهمه تاخیر در بروز کردن این وبلاگ الان با یه خبر توپ اومدم که این مورد باعث میشه از این به بعد خیلی زود به زود سر بزنم و خاطرات دوران جدیدم رو برای یادگاری یادداشت کنم :)

خدای مهربونم رو شکر میکنم حالا میگم هولم نکنید بله من مامان شدم یه مامان کوچولو که خودشم اول باورش نمیشد که بی بی چکش مثبت شده و تا وقتی دکتر نرفتم هم باورم نمیشد

این راز به این بزرگی رو من و احمد به خانواده هامون نگفتیم به این خاطر که میخواستیم اول بریم صدای ضربان قلبشو بشنویم و مطمین بشیم که همه چی خوبه بعد بهشون بگیم ما این موضوع رو خودمون 28 بهمن فهمیدیم و تا روز اول عید به هیچ کس نگفتیم روز اول سال نو به خانواده هامون گفتیم که این بشه براشون یه عیدی بزرگ و به بمب خبری سال 91 تبدیل بشه که شد همگی خیلی خوشحال شدن و بعضیاشون اول باورشون نمیشد عکس سونوگرافی رو هم براشون ایمیل کردیم بچم نوه اینترنتی میشههههههههههه 

حالا باید بگم که چه روزایی رو من پشت سر گذاشتم تا رسیدم به الان که آخر هفته 15 هستم ماه پیش خیلی سخت گذشت و حالم اصلا خوب نبود اونایی که بد ویار بودن الان متوجه میشن که من چی میگم حتی گاهی اوقات میرسید به روزی 6 یا 7 بار شکوفه زدن (گلاب به روتون) و اصلا هیچ میلی به غذا یا میوه ای یا مایعاتی نداشتم هیچی خیلی احساس میکردم کم انرژی شدم با تمام رسیدگی که احمد به من میکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:54  توسط ندا  | 

روز سوم 

صبح ساعت 9:30 رفتیم دنبال سپیده که بزنیم به جاده کی وست (key west)از میامی تا کی وست یه چند تا جزیره قشنگ داره که با پلهای بلند بهم متصل شدند که یکی از بلندترین پلهایی بود که من تا بحال دیده بودم و خیلی پل معروفی هست و حدود 7 مایل مسافت داره خیلی زیاده :)

اولین توقف در مسیر یه جایی بود که ما یه چند تا عکس گرفتیم و چند تا درخت خیلی جالب داشت که من از احمد کنار درختا یه عکس تپل گرفتیم. 

دومین توقف کنار دریا بود که اونجا هم خیلی خوب بودش یه استراحت کوتاه کردیم و سه چهار تا عکس گرفتیم دوباره ادامه مسیر.

سومین توقف هم یه پارک بود که ما ورودی دادیم و داخلش شدیم و نشستیم کنار دریا یه ساندویج خوشمزه خوردیم و یه چند تا عکس هم گرفتیم که بسیار کار شایسته ای بود اصلا مگه میشه جایی رفت و عکس نگرفت امکان نداره.

سرانجام به مقصد رسیدیم یه چرخی توی شهر زدیم خیلی کوچیک و شلوغ بود یه عالمه آدم یه عالمه ماشین خلاصه هر کی به هر کی بود.خیلی گشتیم تا تونستیم جای پارک پیدا کنیم بعدش پیاده روی کردیم و به سمت خونه نویسنده معروفٍ Ernest Hemingway رفتیم که حالا یه موزه شده بود و هر کسی میتونست با دادن ورودی داخل بشه من با خوشحالی وارد شدم اما امان از ترس من گربه دیدم جاتون خالی گربه در اندازه های مختلف و رنگای مختلف و خیلی هم با کلاس بودن فهمیدم بله این آقا به نگهداشتن گربه خیلی علاقمند بوده و توی حیاط منزلش پر بود از خونه های کوچیک برای گربه ها.

یعنی بگم که زهرم شد تمام گشتن تو اون خونه همش استرس داشتم دست خودم که نیست اصلا اینو بگم که سردرد شدم وقتی دیدم این همه گربه اونجاست.احمد عزیزم همش حواسش به من بود اما خوب چه کنم که این مسله حل شدنی نیست البته یه لیدر داشت اونجا که برای همه بازدیدکنندگان همه چی رو توضیح میداد خیلی برام جالب بود من اصلا کتابهای این نویسنده رو نخوندم و هیچی هم در موردش نمیدونستم اما حالا در مورد زندگینامه اش یه چیزایی فهمیدم.

در مسیر برگشت به سمت ماشین بستنی خوردیم که کلی چسبید و ساعت حدود 5 راه افتادیم به سمت میامی که حدود 10 هتل رسیدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 4:6  توسط ندا  | 

سلامی دوباره بعد از چندین ماه ننوشتن اما در همین تریبون به خودم قول میدم از این به بعد خیلی سریعتر خاطرات هفتگی ام رو بنویسم الان هم نمیخوام ادامه خاطرات گذشته رو بنویسم ادامه خاطرات اومدن ما به فلوریدا باشه برای یه وقت دیگهی.

 سفرنامه میامی 

تاریخ 19 دسامبر ما با ماشین به سمت میامی حرکت کردیم یه موردی که جالبه سه مرتبه برگشتیم خونه واسه اینکه من یه وسیله ای رو جا گذاشته بودم یه بار از پایین ساختمونمون یه بار از ورودی مجموعه محل زندگیمون یه بار هم یه چیزی حدود 2 مایل از خونه دور شده بودیم برگشتیم از قبل قرار گذاشته بودیم که صبحونه رو در wafflehouse بخوریم یه رستوران خیلی خوبیه همه چی تو منوش داره هر کسی با هر سلیقه ای میتونه اونجا یه صبحونه توپ بخوره بعد به سمت میامی راه افتادیم ما سه ساعت باید رانندگی میکردیم که میرسیدیم به هتلمون که تو South Beach Miami گرفته بودیم اولین مرتبه بود بعد از پنج ماه اومدن به امریکا ما جاده میرفتیم اونم با ماشین خودمون.

از قبل قرار بود که به Sunrise رسیدیم به Ikea یه سری بزنیم آخه من عاشق وسایل ایکیا هستم و دوست دارم همشون رو واسه خونمون بخرم اما خوب نمیشه که همشون رو خرید منم یه چیزی میگم ها 

سان رایز خیلی نزدیک به میامی هستش واسه همین راه ما خیلی دور نشد نهار هم فست فود ایکیا یه چیزی خوردیم بعد راهمون رو ادامه دادیم تا اینکه هتل رسیدیم کلید اتاقمون رو گرفتیم شماره 315 بودش بعد من همه وسایل رو مرتب کردم یه سر صدایی خیلی میومد تو اتاق آزار دهنده بودش بعد رفتیم پذیرش گفتیم اتاق رو عوضش کن اون خانم هم کلید 338 رو بهمون داد احمد گفت بریم چمدونا رو برداریم ببریم تو اتاق جدید اما من گفتم اول بریم اتاق رو ببینیم خوب هست یا نه؟

خلاصه ما وقتی در اتاق رو باز کردیم دیدیم به به چمدون وسط اتاق باز هست موبایل به شارژ هستش بله درست حدس زدید اتاق مهمان داشت اما انگار تو سیستمشون ثبت نشده بود فک کنید شانس اوردیم که با صحنه ای روبرو نشدیم کلی خندیدیم و دوباره برگشتیم پذیرش این دو اتاقی که بهمون داده بود نمای بیرون پنجره اش رو به خیابون بود اونم دید که خوب حالا باید جبران کنه مهمون نوازی رو تموم کرد یه اتاق رو به اقیانوس بهمون داد طبقه اول خیلی با حال بودش کلی ذوق کردیم 2 ثانیه به استخر راه داشتیم 5 ثانیه به دریا از این بهتر چی میخواستیم هتلش خیلی خوب بود ما کلی از امکاناتش استفاده کردیم و لذت بردیم 

سپیده تنها همراه ما تو این سفر بود که قرار بود از شیگاگو بیادش البته اون یه هتل دیگه بودش اما خوب ما هر جا میخواستیم بریم میرفتیم دنبالش.شب اول ما رفتیم دنبال سپیده یه کمی تو خیابونای میامی گم شدیم بعد شام رفتیم subway ساندویچ خوردیم صاحبش یه آقای پاکستانی بودش که اسمش بشیر احمد بود کلی تحویلمون گرفت و لباسای مخصوص اونجا رو به ما داد تا در نقش کارمند اونجا باشیم و یه عالمه عکس در همون حالت گرفتیم و وسطای شام اومد کنار ما نشست و از خودش و خانوادش تعریف کرد و در آخر ما هم باهاش عکس یادگاری گرفتیم.

روز دوم 

سپیده یه تور رزرو کرده بود تا بعد از ظهر با ما نبودش ما هم تصمیم گرفتیم تا ظهر تو هتل باشیم یه کم دریا و استخر رفتیم و کلی عکس گرفتیم حدود ظهر بودش که رفتیم یه رستوران ایرانی به اسم Rice House of kabob جای خوبی بود احمد چلو کباب کوبیده و منم باقالی پلو با کوبیده سفارش دادم اما خوب به کوبیده هایی که بابا جونم درست میکنه عمرا نمیرسه. بعد تصمیم گرفتیم بریم یه موزه ای که اسمش vizcayamuseum بود اما خوب وقتی رسیدیم فهمیدم روز تعطیلیش هست نمیتونستیم داخل بریم از همون بیرون باغ یه چند تا عکس تپل گرفتیم بعد به سمت هتل راه افتادیم یه چند ساعتی استراحت کردیم و اینترنت بازی کردیم.

شب دوم 

یه رستوران ایتالیایی خوب پیدا کردیم قرار شد شام رو اونجا بخوریم اسمش هم La Locanda جای خیلی خوبی بودش طبق معمول همه رستوران ایتالیایی باید یا پیتزا سفارش بدی یا اسپاگتی.ما هم سالاد و اسپاگتی سفارش دادیم یه عکس سه نفره هم یه آقای ایتالیایی زبان از ما گرفتش در مسیر برگشتن یه خیابون بود که اسمش Lincoln Road بود و خیلی شلوغ بود و ما حدس زدیم برای یه پیاده روی بعد شام خیلی خوبه گشتیم یه پارکینگ که به اون خیابون نزدیک بود رو پیدا کردیم و ماشین رو پارک کردیم خیلی خیابون جالبی بودش پر از کافه و رستوران و مغازه بودش که همشون به هم چسبیده بودن با یه عالمه تزیینات برای شروع سال نو میلادی که خیابون رو  خیلی روشن کرده بود اون شب حدود ساعت 11:30 هتل رسیدیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 6:56  توسط ندا  | 

خیلی وقت خالی دارم اما نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیاد دیگه بعضی روزها این طوری میشم کلا حوصله هیچی رو ندارم اما خوب یادداشت خاطرات هم خودش کلی صفا داره اما نه حالا زمانیکه اونا رو میخونی و به گذشته میری.از اینجا بگم که وقتی یخچالمون رو بردند ما دیگه نمیتونستیم تو خونمون باشیم واسه همین خونه مامان جون و بابای گلم رفتیم :)   اصن یه وضعی بود بیشتر وسایل مورد نیازمون خونمون بود هر چی میخواستم باید یا میرفتم برمیداشتم یا باید ازش میگذشتم. شرایطی که پیش اومده بود من رو با آدمای مختلفی آشنا کرد یه روز یه خانم و آقای مسنی اومدن خونمون واسه خرید وسایل دنبال عتیقه یا بهتر بگم وسایل قدیمی بودن خوشبختانه ما هم یه چیزای قدیمی داشتیم اما نه واسه فروش. یه قالیچه دستباف داشتیم یه چراغ قدیمی که واسه مامان جان خدابیامرزم بود یعنی مامان مامانم.بیشتر وقتا خیلی گیر میداد اما خوب حالا که بینمون نیست میفهمم خیلی دوستش داشتم.خدا بیامرزدش 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 4:54  توسط ندا  | 

امروز تولد مامان عزیزترازجانم بود وقتی داشتم با جی تاک باهاش حرف میزدم و تولدشو تبریک میگفتم یهووووو خیلی دلم گرفت اون موقع دلیلشو نفهمیدم اما حالا که دارم مینویسم میدونم دلیلش چی بوده دوست داشتم اونجا پیشش بودم فقط همین.حواسم نیست میگم امروز اما منظورم دیروز مامانم اینا ست  چون اینجا هنوز امروز تموم نشده یه لحظه گیج شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 3:40  توسط ندا  | 

آلان یک نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به نوشتن یه سری چیزای جالبیه که تا به حال بهش برنخورده بودم و تجربه کافی نداشتم روزی که  آگهی روزنامه چاپ شد اصلا فکرشم نمیکردم که از ساعت 7:30 صبح تا شب یکسره تلفن جواب میدادم و اصلا تصور نمیکردم که نیروی کمکی لازم دارم بعد فهمیدم من به تنهایی جوابگوی این همه مشتری  نمیتونم باشم از مامان گلم خواستم کمکم بیاد .بالاخره هر جور بود تا ظهر سر کردم تا احمد هم از دانشگاه بیاد.

نمیدونم چرا برام سخته که خاطرات اون روزها رو کنار هم بچینم که بتونم همشون رو بنویسم.حالا من هر چی خاطرم اومد مینویسم اما شاید بعد هم یه چیزایی اضافه کنم تنها به این دلیل:

آینده که خواستم این خاطرات رو مرور کنم بتونم همشون رو همزمان که میخونم به یاد بیارم به امید خدا. 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 5:2  توسط ندا  | 

بعلهههه ویزای ما صادر شد ما تصمیم گرفتیم آگهی توی روزنامه چاپ کنیم که وسایلامون زودتر فروش بشه اما غافل از اینکه بیشتر وسایل خونمون رو اقوام نزدیک واسه خرید کاندید کرده بودند حتی بعضی از وسایل چند تا مشتری همزمان داشت که تصمیم گیری رو برای ما یه کم سخت کرده بود اما در نهایت ما به کسی میفروختم که اول از همه به ما گفته بود خاطرم هست که یه تقویم داشتم که توش اسم همه کسایی که خریدار بودن رو نوشته بودم و اگر با نفر اول توافق نمکردیم با نفر بعدی وارد مذاکره میشدیم.

واسه خیلیا جالب بود که وقتی میفهمیدن بیشتر وسایل بزرگ خونمون رو اقوام نزدیک خریداری کرده بودن البته این مورد رو نباید چشم پوشی کرد که همه اقوام خیلی لطف داشتند و میگفتند ما اینا رو میخریم که یادگاری از شما داشته باشیم و زمانی که از اینا استفاده میکنیم یاد شما می افتیم آلان یاد همه اون عزیزان کردم خیلی همشونو دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 4:22  توسط ندا  |